از بیل و کلنگ تا مدرسۀ عالی اگر دقّت کنید می‌بینید که…

از بیل و کلنگ تا مدرسۀ عالی

اگر دقّت کنید می‌بینید که سال‌هاست نتوانسته‌ایم در کیفیّت ساخته‌ها و داشته‌هایمان پیشرفتی ایجاد کنیم. هنوز جنگندهٔ برترمان اف۱۴ و بهترین استادیوممان استادیوم آزادی است. همین را می‌توان تسرّی داد به «ایران‌خودرو و پارس و ارج و ذوب‌ آهن و نسّاجی و ماشین‌سازی و دانشگاه شریف و بهرام بیضایی و ابی(!)» و خیلی چیزها و عرصه‌های دیگر. ولی در یک عرصه خیلی پیش رفته‌ایم: آسفالت و جاده‌ها. هزاران کیلومتر اتوبان ساخته‌ایم و هزاران کیلومتر جادهٔ خاکی را آسفالت کرده‌ایم. اتوبان تهران-کرج مزیّت خاصی بر دیگر اتوبان‌های ما ندارد. چرا در این عرصه این‌قدر پیش رفته‌ایم؟ چون آسفالت کردن فقط بیل و کلنگ و نفر و غلتک لازم دارد. البته که آزادراه تهران-شمال نشان می‌دهد وقتی جز این‌ها چیز دیگری لازم باشد کُمیت ما لنگ است و از هزاران پیمانکار جاده‌سازی یکی این‌کاره نیست. کیفیّت جاده‌های دیگری هم که زده‌ایم تعریفی ندارد و وقتی با جاده‌های استاندارد مقایسه شود مایهٔ خجالت است و بلکه نتوان اسم این ساخته‌های ما را «واقعاً آزادراه و بزرگراه» و … گذاشت، ولی به‌هرحال خیلی جاده «زده‌ایم» و در این شک نیست.

من کارشناس مدیریت و توسعه نیستم. مثال فوق را آوردم که بگویم در دانشگاه هم وضع ما همین است: یک کار با کیفیّت «تاریخ زبان فارسی» خانلری از این دانشگاه‌ها درنمی‌آید و این فقط یک مثال از صدها نمونه کار بی‌نظیر سابق است. اینجا «تصحیح» همان آسفالت است. نسخه‌ای پیدا کنید که کسی کار نکرده، بردارید از رویش بنویسید و «کی»ها را «که» کنید و «بوذ»ها را «بود»، لغاتی را که بلد نیستید از لغتنامه ببینید و اعلامی را که نمی‌شناسید بزنید توی گوگل و «تعلیقات» را تکمیل کنید. چند نکته بلاغی و دستوری در حد کتاب‌های دبیرستان ردیف کنید و گردش مقدمه بسازید. تبریک می‌گویم: پایان‌نامهٔ شما حاضر است. می‌توانید دکتر ادبیات بشوید.
حدّاقل‌های لازم برای ساختن چیزی که بتوان نام «تصحیح» بر آن‌ها نهاد کم است، و فقط در مواجهه با کار دشوار و در مقایسه با کار باکیفیّت معلوم می‌شود که این تولیدات چه نازل و محقّر است. از این هزاران مصحّح یکی جرأت دارد (یا به واسطهٔ آموخته‌هایش از تصحیح رسالهٔ دکترایش یاد گرفته که) سراغ نظامی و سعدی و ذخیرهٔ خوارزمشاهی برود؟ از هزاران پایان‌نامه ده نمونه پیدا می‌شود که بتوان چاپ کرد و اغلاط شرم‌آور نداشته‌باشد؟

«یافته»ها، «دکترین»های این دکترها کو؟ تدریس هزار بیت شاهنامه و بیست غزل سعدی به دانشجوی دکتری ادبیات چه معنی دارد؟ می‌فرمایید بلد نیستند؟ خوب، چرا دانشجوی دکتری شده‌اند؟! واقعیّت است که دانشگاه‌های ما «مدرسهٔ عالی» شده‌اند. دانشگاه «بهتر» ما فقط بهتر مقدّمات و تکنیک یاد می‌دهد و همین است که باعث می‌شود اوّلاً تحلیلگر نپروریم و بر معارف بشری نیفزاییم و ثانیاً هر کس چیزی بیش از ابتدائیّات دانش ادبی بگوید و بنویسد «متخصّص» به حساب بیاید و از نقد و ارزیابی درست برهد، چنان که در نوشتهٔ پیشین گفتم*.

در چنین فضا و با چنین دانشگاهی‌ست که راه مقصود را گم می‌کنیم، از قافلهٔ علوم انسانی جا می‌مانیم و در بیابان با اشباح و غول‌های خودساخته تنها می‌مانیم.
و خودمانیم که باید این ره‌گم‌کردگی را اصلاح کنیم و باید ابتدا با سرند دقیق آنچه داریم بیاغازیم. نه فقط کسی نیست که دلش به حال فرهنگ و ادب و زبان ما بسوزد، بلکه این وضع ناخوشایند مطلوب هر کسی نیز هست که ما را گرفتار و سردرگم و ناتوان بخواهد. (در ادامه مطلبی دربارهٔ همین موضوع خواهم‌نوشت).

t.me//fanneadab

*این مطلب را نوشتم، چون دوستان در مواجهه با نوشتهٔ قبلی اغلب به موضوع اصلی کم‌توجّهی کردند و بیشتر در پی این بودند که بدانند در انتهای آن منظورم چه کسی بوده‌است.