✍🏼 به‌مناسبت هجدهم شهریور، سالگرد درگذشت #جلال_آل_احمد…

✍🏼 به‌مناسبت هجدهم شهریور، سالگرد درگذشت #جلال_آل_احمد

بارندگی که شروع شد، دستور دادم بخاری‌ها را از هفت صبح بسوزانند. طبق مقررات، باید از پانزدهم آذر می‌سوزاندیم و از هشت صبح. ما ده روز هم زودتر شروع کردیم. زغال و هیزم را هرطوری بود می‌گرفتیم و بخاری‌ها را عصر روز قبل می‌چیدند. اوراق باطلهٔ مشق بچه‌ها هم که فراوان بود. فقط یک کبریت لازم داشت… بچه‌ها همیشه زود می‌آمدند؛ حتی روزهای بارانی. مثل‌اینکه اولِ آفتاب از خانه بیرونشان کرده باشند؛ یا ناهار نخورده. نمی‌دانم در مدرسه چه بود که بچه‌ها را به این شوق‌وذوق جلب می‌کرد. هرچه بود، مسلماً فرهنگ نبود. مسلماً به‌خاطر معلم‌ها و درس‌هاشان و ناظم و مدیر با جواب‌سلام‌های سربالاشان نبود. خیلی سعی کردم که یک روز زودتر از بچه‌ها مدرسه باشم؛ اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفَسِ به علم آلودهٔ بچه‌ها استنشاق کنم. گاهی ظهرها کارم طول می‌کشید و یک ساعت بعدازظهر راه می‌افتادم که بروم، مدرسه چنان شلوغ بود که انگار الآن موقع زنگ است؛ همیشه زود می‌آمدند. از راه که می‌رسیدند، دورِ بخاری‌ها جمع می‌شدند و گیوه‌هاشان را خشک می‌کردند. عده‌ای هم ناهار می‌ماندند. و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماندن هم مسئلهٔ کفش بود. هرکه داشت نمی‌ماند. این قاعده درمورد معلم‌ها هم صدق می‌کرد. اقلاً یک پول واکس جلو بودند. باران کوهپایه کار یکی‌دو ساعت نبود و کوچه‌هایی که از خیابان قیرریز.
(جلال آل‌احمد، #مدیر_مدرسه، نشر جامه‌دران، ۱۳۸۴، ص ۴۳)
#پرسه_در_متون

🌸