ارغوان شاهکار استاد امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) و ماجرای…

ارغوان
شاهکار استاد امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)
و ماجرای سروده شدن این شعر از زبان استاد، برگرفته از کتاب پیر پرنیان اندیش: در صحبت سایه
عاطفه از سایه خواست که شعر ارغوان را برایمان بخواند تا ضبط کنیم. سایه قبول نمی‌کرد و می‌گفت: «نه نمی‌توانم، دیوانه می‌شوم. اگه دست بزنی از همه جام اشک می‌چکه». عاطفه می‌گوید: «بخوانید فوقش همه با هم گریه می‌کنیم دیگه». سایه قبول نمی‌کند.
عاطفه می‌گوید: «حالا که شعر ارغوان را نمی‌خونید از ارغوان بگید استاد».
سایه چند لحظه سکوت می‌کند و می‌گوید:
این جمعۀ گذشته [مرداد 1385] آقا و خانم ریاضی زنگی زدند که: «بیایم ناهار رو با شما بخوریم؟» گفتم: «بله». غذا درست کردن و آمدن این‌جا. حرف اون خونۀ قبلی‌مون پیش آمد. من پا شدم از تو کامپیوتر عکس‌هایی رو که بچه‌ها از خونه و ارغوان گرفته بودند نشونشون دادم. حس کردم که دیدن این عکس‌ها داره مقدمات عوض شدن احوالمو فراهم می‌کنه. چند روز قبل یه جوونی از تبریز اومده بود و یه سی دی برای من آورده بود از کنسرتی که اونجا دادن و تو اون کنسرت از جمله شعر ارغوانو هم خونده بودن. آقای ریاضی سی دی رو گذاشته بود تو دستگاه. از کتابخونه اومدم تو این اتاق نشستم دیدم تلویزیون داره اون فیلم را پخش می‌کنه. هر کار کردم دیدم نمی‌تونم به خودم مسلط بشم. پا شدم دوباره رفتم تو کتابخونه و سرمو به دیوار گذاشتم و بلند بلند زدم به گریه. خانم ریاضی اومده بود اون اتاق هاج و واج، سعی کرد که دلداری بده. به هر حال بعد از چند دقیقه اومدم اون اتاق و گفتم ببخشید که وقتتونو خراب کردم.
اینجا سایه می‌کوشد فضای بحث را عوض کند. شاید برای این که دوباره حالش خراب نشود. خیلی سریع می‌رود سراغ سوال عاطفه دربارۀ ارغوان:
وقتی داشتم سال 45 خانۀ کوشک رو می‌ساختم یک کنده‌ای زیر خاک بود، عجیب بود؛ یک کندۀ خیلی قطور بود شاید به اندازۀ هشتاد- نود سانت، من هیچ نمی‌دونستم چه درختیه. اردیبهشت بود، دور این کنده یه پا جوش‌هایی زده بود. بعد که این برگ‌ها بزرگ‌تر شدن فهمیدم که ارغوانه. تو تمام مدت بنّایی نگذاشتم سیمان و آهک کنار این کنده بریزه. بعد که باغچه را درست کردیم دیدیم هرکدام از این پاجوش‌ها یک تنۀ قطور شد و طبعاً از این دایرۀ کنده که بیرون رفتند میل می‌کردند به سمت خارج و مثل مشعل شدن. ارغوان برخلاف درخت‌های دیگه است؛ ارغوان اول گل می‌کنه و بعد که گلاش می‌ریزه برگ می‌کنه. برگ‌هاش هم شکل قلبه. تا پاییز برگ‌هاشو نگه می‌داره بعد خزان می‌کنه. تو هوای متعادل و معمولی تهران، نیمۀ دوم فروردین گل می‌کنه و تا آخرای فروردین گل داره بعد گل‌ها می‌ریزه و تمام زیر درخت یک‌پارچه سرخ می‌شه، ارغوانی می‌‌شه.
این درخت خیلی عجیبه؛ یه ساقۀ خیلی سختی داره مخصوصاً وقتی بارون می‌آد یا آب می‌پاشی رنگ خاکستری تنه‌هاش به سیاهی می‌زنه و آدم احساس می‌کنه که به رنگ فلز درمی‌آد. معمولاً یه شیرۀ گل که از خاک راه می‌افته تو ساقه و از آوندها بالا می‌ره در سرشاخه‌ها تبدیل به گل می‌‌شه. اما این درخت از بس بی‌تابه، گاهی تو همون تنۀ قطور پایین پوستۀ سخت، یک مرتبه این پوست رو می‌شکافه و گل می‌ده. تو همین عکس رو جلد سیاه مشق توجه کنید می‌بینید که اغلب جاهایی که چوب گره داره، گل میزنه بیرون در حالی که باید بره بالا و سرشاخه‌ها گل کنه، یه نوع بی‌تابی داره با این‌که در ظاهر این درخت خیلی سخت به نظر می‌آد. خلاصه من این درختو نگه داشتم؛ در طول سال‌ها قد کشید و بلند شد؛ مثل یک مشعل؛ حدود بیست شاخۀ قطور از تنۀ اصلی حدود شیش-هفت متر بالا رفتند…
بعد اون بهاری که من خونه نبودم اون شعر ارغوانو ساختم. خب ارغوان برای من سمبل همه چیز من بود؛ خونواده بود، عشق بود، آرزو بود، ایده‌آل‌ها بود، هرچی حساب کنید. بله… ولش کنید.
بعدش چی؟
سایه با این‌ که ادامۀ بحث برایش چندان آسان نبود ادامه داد:
هیچی، بعدش دیگه اون خونه رو فروختم؛ سال 1368 ولی ارغوان هست هنوز. من دیگه سال‌هاست نرفتم اونجا ولی امسال [1385] کاوه و عروسم رفتند اونجا و عکس گرفتند. دیدم تنه‌ها کم شده؛ شش هفت تا تنه مونده بقیه ظاهراً خشک شده یا بریدن. ظاهراً تنه‌های کلفت‌تر از تشنگی خشک شدن؛ آبشون ندادن، ولی هنوز ارغوان هست.
فضای تلخی است. آن‌قدر سنگین و تلخ که نمی‌توانم به سوال‌هایم ادامه بدهم. سایه سیگاری می‌گیراند. نفس‌های عمیق می‌کشد. چند دقیقه‌ای ساکت می‌نشینیم. سایه گویا دل از ارغوانش نمی‌تواند بکند و ادامه می‌دهد

ادامه 👇👇👇👇

🌸