ادامه👆👆👆 وقتی خونه رو فروختم به اون شرکتی که خونه رو…

ادامه👆👆👆

وقتی خونه رو فروختم به اون شرکتی که خونه رو خریده بود گفتم: هر وقت قبض آب و برق اومد به من خبر بدن تا برم قبض‌ها رو بگیرم و پرداخت کنم. چند ماه بعد از تحویل دادن خونه تلفن کردن که آقا بیاین قبض‌ها آمده. من پا شدم رفتم. در ساختمان باز بود. خواستم وارد بشم یک کسی گفت: «آقا کجا؟» گفتم: «می‌خوام برم آقای فلان را ببینم». گفت: «از پله‌ها برین بالا…». گفتم: «بلدم!»، تو دلم گفتم: «خونۀ خودم بوده. خودم ساختمش» (کاش می‌توانستم حالت صدا و چهرۀ سایه را وقتی این جملۀ آخر را گفت برایتان توصیف کنم) واقعاً آجر به آجرشو یادمه که چی کار کردم. بعد رفتم دیدم دفتر این آقا اتاق کاوه و کیوانه. خیلی احترام گذاشتن. تو اتاق که نشسته بودم موقعیتم طوری بود که در اتاق بود و بالکن بود و شاخه‌های درخت ارغوان. این بالکن چند تا ستون داشت. مسخره است این‌که دارم می‌گم و همون موقع هم می‌دونستم که دارم چه کار بچگانه‌ای می‌کنم! هی رو صندلی خودمو جابه‌جا کردم تا ستون بین من و ارغوان حائل باشه.
اینجا سایه می‌خندد و بلافاصله می‌زند به گریه.
ارغوان حتماً با من دعوا می‌کرد… البته آدم‌های خل این طور فکر می‌کنند دیگه…
چند پک عمیق به سیگارش می‌زند.
گذاشتی رفتی دیگه…
زار زار گریه می‌کند… دقایقی طول می‌کشد تا آرام شود:
یه شعری رو شروع کردم که نتونستم تمومش کنم، دیدم خیلی اذیتم می‌کنه…
«ارغوان! باز سلام!»
می‌خواستم بگم که:
آن که هر روز به دیدار تو می‌آمد و سلام می‌کرد
و با خورشید سرشاخه‌های تو را می‌بوسید…
باز به گریه می‌افتد…
با خودم فکر می‌کنم وقتی رابطۀ سایه با یک درخت چنین است، ارتباطات انسانی با او چه می‌کند؟
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جُست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

🌸