*نمیدانم چرا* *اما حس میکنم آن سیلی بر صورت آن سرباز جوان…

*نمیدانم چرا*
*اما حس میکنم آن سیلی بر صورت آن سرباز جوان وظیفه شناس*
*انگار بر صورت من خورده است، درد جای آن دست در وجودم هِی نجوا می کند:*
*چه شد که این کت و جامه ی بزرگان، بر تن لاغر فکران شد*
*بنازم نماینده جان، ناز آن شستت روم من، که حق از صورت مظلوم اینچنین محکم، تو بستانی😶*
*نترس و بزن، محکمتر بزن، مظلوم جز آه در بساطش هیچ نیست کز تو بستاند*
*تو مسند داری و پُر زِ شوکت، جاه و جلال و جبروتی، بزن جانم، محکمتر بزن ما را ملالی نیست ازین سیلی از سر سیری….*
*تلخند*
*م. رستگار*