درويشي را شنيدم که در آتش فاقه مي‌سوخت و رقعه بر خرقه…

درويشي را شنيدم که در آتش فاقه مي‌سوخت و رقعه بر خرقه همي‌دوخت و تسکين خاطر مسکين را همي‌گفت:

به نان خشک قناعت کنيم و جامه دلق             که بار محنت خود به که بار منت خلق

کسي گفتش: چه نشيني که فلان در اين شهر طبعي کريم دارد و کرمي عميم، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنان که هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد.
گفت: خاموش! که در پسي مردن به که حاجت پيش کسي بردن.

هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر               کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت
حقا که با عقوبت دوزخ برابر است                   رفتن به پايمردي همسايه در بهشت
 
باب سوم از ?گلستان#سعدی
@Yaredabestani_Boukan
#رقعه
(رُ عِ یا عَ) [ ع . رقعة ] (اِ.) 1 – تکه ، قطعه . 2 – پینه که به جامه دوزند، وصله . 3 – قطعه کاغذی که روی آن نویسند. 4 – نامه ، مکتوب . ج . رقاع و رُقع .

#فاقه . [ ق َ / ق ِ ] (از ع ، اِمص ) فاقت . فقر و نیازمندی . از این کلمه فعل از باب افتعال آید نه از ثلاثی مجرد. (از اقرب الموارد). درویشی . (منتهی الارب ) :