✍داستان خیالی از چرخه آب: ??یه روز قطره های آب، کنار هم…

✍داستان خیالی از چرخه آب:

??یه روز قطره های آب، کنار هم جمع شده بودن و خاطراتشون برای دریا تعریف میکردن و یکی از آنها می گفت:

☀️خورشید خانم نگاهی به قطره زیبای آب دریا انداخت و با لبخند گرمش اشاره کرد:
دوستان من! بیاید پیش من… بیاید بالا… از آسمون که نگاه کنین زمین خیلی زیباست…

??ما قطره های آب، که از گرمی و محبت خورشید خانم حسابی دلگرم و سرحال شده بودیم، یهو بخار شدیم و آروم آروم پرواز کردیم و به طرف آسمون رفتیم…

☀️خورشید خانم گفت:
من شما رو بخاطر این دعوت کردم بیاید بالا که بهتون بگم، شما قطره ها خیلی عزیزید و همه آدما و حیوانات و گیاهان به شما نیاز دارن… الانم کنار هم جمع بشید تا باد مهربون بیاد و هرکدوم از شما رو بجایی که لازم بود بفرسته…

??قطره آب ادامه داد:
اون بالاها قشنگ و زیبا بود ولی هواش خیلی سرد بود، اونوقت ما قطره ها که از سرما می لرزیدیم مجبور شدیم دور هم جمع بشیم و به هم دیگه تکیه بدیم…

?☁️?وقتی کنار هم جمع شدیم، گرم که نشدیم هیچ، از سرما رنگمون سفید سفید شده بود، اونجا بود که دیدیم ما تبدیل به ابرهای سفید و قشنگ شدیم و توی آسمون داریم با کمک باد مهربون به این طرف و اون طرف میریم، و قراره دوباره دونه دونه برگردیم به طرف زمین و جنگل و دریا و روی باغچه خونه ها و پارکها و همه جا…خلاصه خیلی خوشحال شدیم…

❄️??قطره هنوز داشت تعریف میکرد و میگفت:
دیگه وقتش رسیده بود که به طرف زمین برگردیم… بعضی از دوستانِ قطره که خیلی سردشون شده بود، به شکل برف شده بودن و بعضیاشون هم شکل بارون بودن… وای چه کیفی داشت وقتی که بطرف زمین می اومدیم…

??همون قطره که به دریا رسیده بود گفت:
باد مهربون منو حول داد تا اومدم پیش تو و خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت…

??دریا که کاملا آروم بود و با دقت و خوشحالی به حرفای قطره گوش میداد، گفت:
چه خاطره زیبایی بود! امیدوارم سفر بعدی، قطره های بیشتری رو به همراه خودتون به آسمون ببرید و دوباره پیش من برگردید.