من یک معلم هستم، ما در تعطیلی به سر می‌بریم !! صبح یکساعت…

من یک معلم هستم،
ما در تعطیلی به سر می‌بریم !!

صبح یکساعت زودتر از شروع کلاس بیدار میشوم و مشغول بارگذاری ویس ها ومحتواهای اموزشی هستم که شب گذشته برای ضبط آنها تا پاسی از شب بیدار بوده ام.

از ساعت ۹صبح تورنومنت مسلسل وار کلاس هایم شروع میشود بدون حتی چند دقیقه فاصله برای سر کشیدن یک فنجان چای سرد شده، یک تنه پاسخگوی ۴۰ دانش آموزم که بیشترین مهارتشان در سرعت چت کردن و کمترین حواسشان به یادگیری است. بی وقفه تا ساعت ۳ تایپ میکنم، معمولا چند دقیقه فاصله بین کلاسها دلم خوش است به اینکه بچه ها را با جملات محبت آمیز بدرقه کلاس بعدی کنم و با یک خداحافظی شیک بدرودشان گویم، بلافاصله و با عجله به کلاس بعدی میروم تا محتوای آموزشی آن را با سرعت لاک پشتی نت و کندی پیام رسان های داخلی بارگزاری کنم ….

حالا تایم رسمی مدرسه تمام شده و قسمت سخت ماجرا تازه شروع می‌شود.

باید پیگیر غیبت هایشان باشم و همچون مبصر مظلومی پاسخگوی جیم شدن های گاه وبیگاه برخی شاگردان شیطون به مدیر و معاون محترم مدرسه ..‌‌‌..

الان ساعت نزدیک ۳ هست، هنوز نهار نخوردم و همسر و فرزندانم سر سفره خالی چشم انتظار دستپخت من هستند.

بعد نهار باید به صدها پیام خصوصی که شامل سوالات و اشکال های بچه هاست پاسخ دهم و سپس تکالیفشان را بررسی و آزمون هایشان را تصحیح کنم و نتیجه را مرتب و لیست شده در گروه ارسال کنم تا جوابگوی نگرانی های اولیا باشد، خدای من …. همه انتظار پاسخ سریع دارند و من فقط یک نفرم ….

ساعت ۷ شب شد و باید شروع به ضبط ویس های تدریس فردا کنم، محتوای آموزشی و سوالات آزمون فردا را آماده میکنم و به این فکر میکنم که این حجم از محتوا را با چه ترفندی در تایم محدود یک کلاس آنلاین مدیریت کنم.

هی صدا ضبط میکنیم، تخته‌نوشته میفرستیم، word را pdf و pdf را به عکس و عکس را به word تبدیل میکنم. آزمون آنلاین طرح میکنم، پاورپوینت میسازم، فیلم میگیرم و ….

نه میکروفن دارم و نه گوشی خوبی که پشتیبان حجم بالای فیلم ها و محتوای آموزشیم باشد، با کمترین امکانات آن هم نه یک بار، نه دوبار، گاهی، چند بار فیلم میگیرم و صدا ضبط میکنم تا بلکه یکی خوب از آب در بیاید. مبادا مثل ماجرای “آیلاند” دستمایه طنز شود.

چشمانم خیلی میسوزد، از درد چشمانم سرم درد می گیرد، درد کمر و آرتروز گردن امانم رو بریده ……

البته بگویم یکروز یا یک ساعت هم کلاسم را تعطیل نکرده ام مرتب و منظم و با تمام توان راهم را ادامه داده‌ام و می‌دهم ….
گوشی ام سنگین شده و بسختی روشن میشود، وسط کلاس هنگ میکند و خاموش میشود …. باطری اش باد کرده …. نمیدانم چند روز دیگر دوام می آورد.

بیش از یک هفته است که وقت نمیکنم پیامهای دوستان و خویشاوندانم را بخوانم و پاسخ محبتهایشان را بدهم.

وای خدای من …. از همسر و فرزندانم که بکلی غافل شده ام و متهم به بی مهری بی توجهی ام و سر افکنده از صبوری آنها.

اگر بتوانم ناهار یا شام مختصری درست کنم و سر سفره بگذارم خوشحال میشوم چون کار بزرگی کرده ام.

همه اینها یک طرف ….

عده ای از اقوام میگویند “این روزها خوب استراحت میکنید!”
راستی خبر امروز را شنیدی؟ اخبار گفت پس از بازگشایی مدارس باید این تعطیلی ها را جبران کنید …

خدایا نجاتم بده …..

✍درد دل یک معلم😔