اصالت چیست؟ ? روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی…

اصالت چیست؟

? روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند
هر جایی وزیرمراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند
*تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده*

پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند
او به پادشاه گفت _در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد_

پادشاه به اوخندید وگفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم زندگی کند
ولی مرد فقیر گفت *ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد*

پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت *وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد*
پادشاه از پاسخ او خوشش آمد و دستور داد
او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند

روز بعد پادشاه سوار بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست
*مرد فقیر گفت* بهترین در تند دویدن هست ولی یه ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی

فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشدوقتی رودخانه رادیدبه درون رودخانه میپرد
پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و *_صحت ادعای مرد فقیر_* سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشتکه اسب سریع خود ش را درون آب انداخت

پادشاه از دانایی مرد فقیر *متعجب شد و یک شب دیگر* نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.

*وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت*

*میدانم که تو شاهزاده نیستی*
پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند
_ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت_
و *پادشاه نزد مادرش رفت* و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم

مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم
چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم
و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم
وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم
*و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد*
پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست
ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقیر گفت
_چطور آن *دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا* فهمیدی_

مرد فقیر گفت
*دُر را از آنجایی که* هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم

*و اسب را چون* پاهایش پشمی بود و کُلک داشتند فهمیدم که
این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرامیکردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید

*_سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی،مرد فقیر گفت_*

موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم
ولی تو دو شب مرا
_در گوشه ای از آشپز خانه جا دادی *و* پاداشی به من ندادی_
*و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود*
و من هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی….!!

*آری اکثر خصایص ذاتی است* *یعنی در خون طرف باید باشداصالت به ریشه است*

*هیچگاه آدم کوچک بزرگ نمی شود وبرعکس هیچوقت بزرگی کوچک نمی شود*✋

*نه هرگرسنه ای فقیراست!*
*ونه هربزرگی بزرگوار!*

———————————————-

درود برشما??
بسیارعالی و آموزنده بود.

———————————————-

1139485125_338535