‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند که هر چیز به هنگام بُوَد خوش! ای عشق…

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند که هر چیز
به هنگام بُوَد خوش!

ای عشق چه چیزی که
خوشی در همه هنگام…؟!

???

———————————————-

وقتی که پر از شور و شوق دویدن تو کوچه های خاکی بودم یه دوست صمیمی به اسم آرمان داشتم.
آفتاب که در میومد لحظه های ناب بچگی رو باهاش میگذروندم. لحظه های پر از سادگی و شادی.
یه بار آرمان رو در حال بازی با قطاری که تازه خریده بود دیدم. با انگشتای خاکی کوچیکم قطار رو گرفتم و بلندش کردم، چرخ هاش می چرخید. صدای موتورش به نظرم قشنگ اومد.
چه عظمت و شکوهی داشت توی نگاهم!
ذوق زده دویدم سوی خونه؛ منتظر شدم تا آفتاب بره و پدرم از سر کار برگرده… همش با خودم فکر میکردم چه جوری بهشون بگم که عاشق قطاری شدم که روی ریل میچرخید؛ اونم بدون اینکه هولش بدی!
شب که شد بالاخره پنجره ی دلمو باز کردم. اول زیاد توجه نکردن اما وقتی شوق منو دیدن حرفا و سوال پرسیدناشون شروع شد:
-حالا به چه دردی میخوره؟!
-بزرگ شدی تو دیگه!
-دست کی دیدی این قطاره رو؟
-کی این قطارو داره مگه؟
-کجا دیدی مگه

مگه اهمیتی داشت که دست چه کسی دیدم اون قطارو؟! مهم این بود که من اون قطار رو دوس داشتم.
سوالای بی ربط شون باعث شد سکوت کنم…
هیچی نگفتم.
قالیچه ای رو که به خاطر نرمی بافتش دوس داشتم زیر بغل گرفتم. وسط حیاط پهن کردم. دراز کشیدم و دستامو زیر سرم گذاشتم…
روی اون قالیچه خیالم شروع به پرواز کرد.
تو خیال قطاری که منو سمت شهر بازی شهرمون میبرد.
هنوزم ته دلم امید داشتم.
واسه همین زل زدم به ستاره های آسمون! توی فیلما دیده بودم وقتی یه ستاره ی دنباله دار سقوط میکنه آرزو ها برآورده میشه.
دقیق شدم توی آسمون تا حالا متوجه اون همه ستاره توی آسمون نشده بودم!
طبق عادت معمول، اسم خودمو روی یکی از ستاره هایی که بیشتر از بقیه روشن بود، گذاشتم.
به آسمون خیره شده بودم که چشمام سنگین شد و یواش یواش پلک هام بسته شد.

صبح که توی رخت خواب چشمامو باز کردم و خبری از قطار نبود کم کم از فکر قطار بیرون اومدم و سعی کردم فراموش کنم.

از اون به بعد انگار بند نامریی ای به ذهنم گره خورده بود که کنترلم می کرد و منو آروم تر جلوه میداد. واقعیت ها جای خیال های شیرین و زنده رو گرفت.
و اون قطار یکی از حسرتایی شد که به دلم نشست…
اما این روزا توی زندگی فهمیدم
یه اسب سرکش جذاب تر از اسب آرومیه که توی یه قاب عکس جا میگیره.
الان خوب میدونم که هر حال خوبی سن مخصوص به خودشو داره.
گاهی وقتا باید به حس های خوب مون گره کور بزنیم

———————————————-

آرام آرام زمین موی سپید می کند.
و تو در
چاک راه های انتظار برای رسیدن

چه صبورانه
قدم می گذاری…
???

———————————————-

برف اومده؟?

دیدگاهتان را بنویسید